تبليغاتX
گل رویایی

 

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن

همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا

 

نوشته شده توسط sanaz در 8:58 PM |  لینک ثابت   • 

 

اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید:"من یک خانه ی قشنگ از آجر گلی رنگ دیدم با گلدان های شمعدانی لب پنجره هایش و کبوترهایی روی پشتبامش ..."
 آنها نمی توانند این خانه را در نظر مجسم کنند . باید به آنها بگویید :"من یک خانه ی صد هزار فرانکی دیدم" 
 تا آنها با صدای بلند بگویند:"چه قشنگ!"

(شازده کوچولو)

 آنتوان دو سنت اگزوپری

نوشته شده توسط sanaz در 2:37 PM |  لینک ثابت   • 

 

کاش بدونی نبودنت

                           یا ندیدنت

                                      هرگز بهانه نمی شه واسه از یاد بردنت....

 

نوشته شده توسط sanaz در 10:33 PM |  لینک ثابت   • 

نوشته شده توسط sanaz در 6:34 PM |  لینک ثابت   • 

امروز ۱۲/اسفند/۱۳۸۶

ساعت ۴:۱۵ صبح

بی هیچ توضیح اضافه

فعلا خداحافظ

در وضعیت روحی بدی هستم

خیلیییییییییییی بدتر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد

برام دعا کنین

و اگه دیگه ندیدنم حلالم کنین

 

شاید آن روز که سهراب نوشت

"تا شقایق هست زندگی باید کرد"

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

نوشته شده توسط sanaz در 4:15 AM |  لینک ثابت   • 

من از تو دل نمی برم

من از تو دل نمی برم، اگرچه از تو دلخورم

                               
اگرچه گفته ای تورا، به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن، کنار تو نشسته ام

                       
منی که در جوانی ام، به خاطرت شکسته ام

تو در سراب آینه، شبانه خنده می کنی


                           
من شکست داده را، خودت برنده می کنی

نیامدی و سالها، نظر به جاده دوختم

                         
بیا ببین که بی تو من، چه عاشقانه
سوختم

رفیق روزهای خوب، رفیق خوب روزها


                             
همیشه ماندگار من، همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی، به غربتی که ساختی

                          به لحظه ای که عشق را، بدون من شناختی

نوشته شده توسط sanaz در 7:5 PM |  لینک ثابت   • 

حضرت سجاد (علیه السلام)

ای عابد دشت کربلا ادرکنی

                                   ای وارث شاه شهدا ادرکنی

هم خسته تب بودی و هم تشنه آب

                                   ای بسته به زنجیر جفا ادرکنی

نوشته شده توسط sanaz در 3:50 PM |  لینک ثابت   • 

می دونی خدا چقدر دوست داره ؟

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه.
مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد.
وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: "اردکه رو یادت میاد؟" ...
جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم"
سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"...
اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد .
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده.
تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم
میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره !"
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده.
همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا
شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه .
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده *
نوشته شده توسط sanaz در 0:49 AM |  لینک ثابت   • 

برف

 

مـــــراعـــاتِ پــــروبـــالت نكرديم

 

نــظـــر   برلطف ِ هرسالَت نكرديم

 

سلام تازه ات از چيست؟ اي برف!

 

 مگر صــــــد بار   پامــالَت نكرديم؟!!!

 

نوشته شده توسط sanaz در 6:46 PM |  لینک ثابت   • 

تسلیت

                            السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

                            السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

                            السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

                            السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

                            السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

 

 

ارتباط مستقیم با حرم اباعبدالله الحسین (ع) - کربلای معلی

 

فایل صوتی + متن زیارت عاشورا

 

نوشته شده توسط sanaz در 6:33 PM |  لینک ثابت   •